من در سال 1302 هجری شمسی، در محلی که امروز کاخ مرمر است بدنیا آمدم.

 

پدرم در زمانی که برای خواستگاری مادرم، خانم ملکه امیرسلیمانی، به ملاقات پدر بزرگ ایشان آقای مجدالدوله    ( پسر خاله اعلیحضرت ناصرالدین شاه قاجار)، رفتند، وزیر جنگ بودند و از با قدرت ترین مردان ایران بشمار میرفتند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         پدر بزرگم                                             مادرم                                       پدرم

​​

پدر و مادرم بدلیل سیاسی خیلی زود پس از بدنیا آمدن من از یکدیگر جدا شدند.

پدرم به سمت نخست وزیری منسوب میشوند.

در سال 1304 هجری شمسی، پدرم به پادشاهی ایران انتخاب میشوند.

در سال 1313، در سن 11 سالکی بهمراه برادرانم به مدرسه روزه در سویس میروم و به برادرانمان والاحضرت محمد رضا ولیعهد ایران و شاهپور علیرضا که چند سال زودتر از ما به آن مدرسه رفته بودند میپیوندیم.

در سال 1315، برای ادامه تحصیلات به ایران بازمیگردیم.

در عرض این دوسال، مدارس تاسیس شده بودند و پدرم ترجیح میدادند که ما همهگی در ایران تحصیلاتمان را ادامه دهیم.

در بازگشت به ایران در مدرسه نظام نام نویسی کردم و تحصیلاتم را ادامه دادم.

در تابستان 1320 متفقین به ایران حمله میکنند و بهمراه خواهران و برادرانم به اصفهان میرویم.

 

 

 

در آبانماه همانسال، بهمراه پدرم که به اصفهان آمده بودند، پس از کناره گیری از سلطنت به نفع ولیهعد، عازم خرمشهر و از آنجا با کشتی، عازم جزیره موریس میشویم.

 

 

 

در سال 1321 از جزیره موریس به آفریقای جنوبی و شهر ژوهانسبورگ میرویم.

در سال 1323 اعلیحضرت همایون رضا شاه کبیر در شهر ژوهانسبورگ دار فانی را وداع گفتند.

از آفریقای جنوبی برای مراسم تدفین و امانت گذاری، عازم قاهره در مصر میشویم.

مادرم برای تسلیت من سه ماه به قاهره میایند وپس از دوسال دوری با ایشان دیداری تازه میکنم.

از قاهره مستقیم عازم ایالات متحده آمریکا برای ادامه تحصیل در دانشگاه میشوم.

 

در سال 1324 در دانشگاه پرینستون نام نویسی میکنم.

در سال 1326 به ایران بازمیگردم و در دانشگاه افسری تحصیلاتم را ادامه میدهم.

 

 

 

در سال 1327 با دوشیزه خانمی با نام هما اعلم آشنا میشوم. پدر ایشان دکتر امیر اعلم، که پزشک پدر من بودند را میشناختم. هما 17 ساله بود و من 25 ساله و تصمیم به ازدواج گرفتیم.

 

 

 

من به مقام بازرس ویژه شاهنشاهی در ارتش انتخاب شدم. برادرم اعلیحضرت محمد رضا شاه این مام را در زمان ولیعهدی به عهده داشتند.

در سال 1328 سوء قصدی بجان اعلیحضرت برادرم شد. من درست پشت ایشان به فاصله کمی ایستاده بودم. دو گلوله به ایشان اصابت میکند. برای ما شک بزرگی بود. اعلیحضرت با شجاعت بسیار چند ساعت بعد، خبر سلامتی خودشان را مستقیم از رادیو اعلام میکنند و بیان میکنند که در مقابل هیچ تهدیدی عقب نشینی نخواهند فرمود و به برنامه های پیشرفت مملکت ادامه خواهند داد.

تولد اولین فرزندمان، مهناز

 

 

 

در سال 1329 تولد دومین فرزندمان بهمن.

در همین سال، اعلیحضرت تصمیم به انتقال کالبد اعلیحضرت رضا شاه کبیر به ایران میگیرند.

بهمراه همه برادران (بجز اعلیحضرت) عازم قاهره میشویم و سفیر اعلیحضرت در مصر، آقای علی دشتی میزبان ما هستند.

پس از طواف کربلا، عازم ایران میشویم و مراسم باشکوهی برای بخاک سپاری پدر ایران نوین ترتیب داده شده بود.

 

در سال 1331 به تقاضای برادرم شاهپور علیرضا، بجای او که رییس کمیته المپیک ایران بود به بازیهای هلسینکی رفتم.

 

در همانسال عازم ایالات متحده آمریکا برای دیدن یک دوره مخصوص تانک شدم.

در سال 1333 با تاسف بسیار برادر نازنینم شاهپور علیرضا را که مثل یک برادر دوقلو دوست داشتم، در یک ثانحه هوایی از دست دادیم.

در سال 1334 جانشین برادرم شاهپور علیرضا در کمیته المپیک ایران شدم.

در سال 1335 برای بازیهای المپیک ملبورن عازم استرالیا شدم.

در این  بازیها ایران برنده: دو مدال طلا، دو مدال نقره و یک مدال برونز شد.

این بزرگترین پیروزی در تاریخ ورزشی ایران بود.

قهرمانان ملی در بازگشت مورد استقبال شایان ملت ایران قرار گرفتند و نامشان برای همیشه در تاریخ افتخارات ایران نقش بست.

غلامرضا تختی - مدال طلا

علی حبیبی - مدال طلا

مهدی یعقوبی - مدال نقره

علی خجسته پور - مدال نقره

محمود نامجو - مدال برونز

در همینسال پس از یک بیماری طولانی، نازنین فرزندمان مهناز را از دست دادیم.

ازدواجمان تاب این غم سنگین را نیاورد و به جدایی انجامید.

در همینسال به عضویت کمیته جهانی المپیک انتخاب شدم.

در سال 1339 ایران در بازیهای المپیک رم - ایتالیا به یک مدال طلا و یه مدال نقره دست یافت.

در همینسال با دوشیزه منیژه جهانبانی آشنا شد.

پس از شکست در ازدواج اول نمیخواستم با عجله تصمیم بگیرم.

در سال 1340 در اسفند ماه تصمیم ازدواج با خانم منیژه جهانبانی را به اجرا درآوردم و به شش سال زندگی مجردی پایان دادم.

در سال 1341 تولد دخترمان مریم.

در سال 1343 در بازیهای المپیک توکیو - ژاپن ایران برنده دو مدال برنز میشود.

تولد دخترمان آذر

در سال 1344 به درجه سرهنگی درنیروی زمینی ارتش شاهنشاهی میرسم.

در سال 1345 سفر رسمی به ایالات متحده آمریکا

در سال 1346 سفر رسمی به انگلستان و رومانی

در سال 1347 عازم بازیهای المپیک مکزیکو میشوم.

ایران در این بازیها برنده دو مدال طلا، یک مدال نقره و دو مدال برنز میشود.

 

 

 

در سال 1348 به درجه سرتیپی در نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی ایران میرسم.

در سال 1349 تولد فرزندمان بهرام.

در سال 1350 در بازیهای المپیک مونیخ شرکت میکنم. ایران برنده دو مدال نقره و یک مدال برنز میشود.

در سال 1351 به درجه سرلشکر نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی ایران میرسم.

 

در سال 1352 هفتمین بازیهای المپیک آسیایی در ایران برگزار میشوند.

 

25 کشور در این بازیها شرکت میکنند و کشور چین برای اولین بار به این بازیها میاید. این بزرگترین بازیهای المپیک آسیایی در تاریخ است. ورزشگاه صدهزار نفری آریامهر برای این بازیها ساخته میشود.

این بازیها به بهترین وجه انجام میپذیرند و ایرال

ن سربلند از این تدارکات و برگزاریست.

در سال 1354 در بازیهای المپیک منترال - کانادا شرکت میکنم. این آخرین بازیهای المپیک است که توانستم بع عنوان رییس کمیته الکپیک ایران در آن شرکت کنم. ایران برندخ یک مدال نقره و یک مدال برنز شد.

در سال 1355 پسرم بهمن ازدواج میکند.

این آخرین عروسی دربار شاهنشاهی در ایران است.

در سال  1356 عازم آرژانتین برای شرکت در مسابقات جهانی فوتبال میشوم.

سفر رسمی به اسپانیا

در پایان تابستان برای نام نویسی بهرام در مدرسه شبانه روزی عازم انگلستان میشویم.

پس از ثبت نام بهرام به پاریس میرویم و با شلوغیها از دختزانمان میخواهیم که به فرانسه بیایند و همه با هم باشیم.

روخ الله خمینی به پاریس میاید و ما هیچ احساس امنیت در پاریس نمیکنیم و عازم انگلستان میشویم.

 

 

در سال 1357 تولد اولین نوه من نازبانو

در سال 1358 فروردینماه از پاریس برای دیدار با اعلیحضرت عازم مصر میشویم.

در ماه خرداد همانسال با همسرم مجددا به مصر برای دیدار با اعلیحضرت میرویم.خالشان خوب نیست و ما نگران سلامتیشان هستیم.

در مرداد ماه همانسال با کمال تاسف خبر درگذشت برادرم  اعلیحضرت همایون محمد رضا شاهنشاه آریامهر را دریافت میکنیم و برای مراسم عازم مصر میشویم.

پرزیدنت انور سادات دستور مراسم تشییع جنازه رسمی برای یک رییس مملک را دادند و این مراسم با شکوه  بسیار پایان پذیرفت و کالبد اعلیحضرت، همچون پدر تاجدارمان در مصر به امانت گذارده شد تا روزی با افتخاری که شایسته اوست به ایران بازگردانیده شود و در خاک مقدس ایران دفن شود.

 

 

 

1359 خبر ترور و کشته شدن خواهر زاده عزیزمان، والاگوهر شهریار شفیق، فرزند والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی در پاریس.

شانه روزی جیلفورد در انگلستان از نگاه داشتن فرزندانمان ممانعت یکند. برای والدین این شبانه روزی، حضور فرزندان ما، یک خطر محسوب میشود.

باید بدنبال مدارس دیگر باشیم.

در تابستان همانسال با علیاحضرت و بچه ها در اسپانیا گردهم آمدیم تا جمع خانوادگی بتواند به آنها روحیه دهد.

در سال 1360 نام نویسی پسرمان بهرام در دانشگاه ایتن Eyton انگلستان.

در سال 1365 ازدواج دخترمان مریم با آقای ایرج بقایی در انگلستان.

در سال 1370 ازدواج دخترمان آذر با آقای داراب گنجی در پاریس.

در سال 1371 مادر نازنینم دار فانی را وداع گفتند. روحشان شاد.

در سال 1372 گفتگوهایم را با آقای ایمان انصاری برای تهیه کتاب خاطراتم آغاز میکنم.

در سال 1372 تولد نوه مان رستم در پاریس.

در سال 1373 تشخیص سرطان غدد لنفاوی

آغاز مداوا

سفر به آمریکا برای مداوا

تولد نوه مان سیروس در آمریکا

در سال 1375 ازدواج پسرمان بهرام با خانم ایمان علی. دوشیزه خانم زیبای مصری.

1378 تولد نوه مان داریوش در آمریکا

1383 چاپ کتاب خاطراتم به زیان فرانسه

امضا کتابم به دعوت شهردار منطقه شانزدم پاریس با حضور علیاحضرت شهبانو فرح.

1384 صاحب دو نوه میشویم. این اولین بار پس از اعلیحضرت و شاهدهت اشرف است که در فامیل دوقلو داریم.

 

سفر به آمریکا برای دیدار با نوه ها.

 

 

1385 آغاز سامانه انترنتی من و انتشار کتابم به زبان فارسی

 

 

 

زندگینامه